ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

37

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

اين جادوگر هنگامى كه به سالخوردگى رسيد ، روزى پيش پادشاه رفت و گفت : « من ديگر پير شده‌ام و اگر بميرم كسى جانشين من نخواهد بود . پسرى را پيش من بفرست تا به دو جادوگرى بياموزم . » ذو نواس نيز پسرى را كه عبد الله بن ثامر نام داشت به نزد جادوگر فرستاد . عبد الله هر روز پيش جادوگر مىرفت و درس مىگرفت و بر مىگشت . در راه او راهبى بود خوش صدا كه انجيل را به بانگى خوش و آهنگى نيكو مىخواند . روزى عبد الله نزد او نشست و فريفتهء صداى وى شد . روز بعد ، هنگامى كه پيش جادوگر مىرفت در راه به دير راهب قدم نهاد و پهلويش نشست . هنگامى كه به نزد جادوگر رسيد ، جادوگر او را زد و پرسيد : « چرا اين قدر دير كردى ؟ » عبد الله هنگام بازگشت به خانه هم پيش راهب رفت و در آن جا مدتى درنگ كرد . در نتيجه ، وقتى به خانه رسيد پدرش نيز او را زد و پرسيد : « براى چه اين قدر دير آمدى ؟ » عبد اللّه از دست آن دو تن ، كه يكى استاد جادوگر و ديگرى پدرش بود ، پيش راهب شكايت كرد . راهب به دو گفت : « هنگامى كه پيش استاد جادوگر مىروى ، اگر پرسيد كه : چرا دير كردى ؟ بگو : پدرم مرا نگهداشته بود . همچنين هنگامى